
ريتم 4*4
C Dm C Dm
آبي دريا قدغن شوق تماشا قدغن عشق دو ماهي قدغن با هم و تنها قدغن
Dm C Gm
2*(براي عشق تازه اجازه بي اجازه)
پچ پچ و نجوا قدغن رقص سايه ها قدغن کشف بوسه بي هوا به وقت رويا قدغن
Dm C Gm
2*(براي خواب تازه اجازه بي اجازه)
2*(دراين غربت خانگي بگو هر چي بايد بگي غزل بگو به سادگي (بگو زنده باد زندگي
Dm C Gm
2*(براي شعر تازه اجازه بي اجازه)
از تو نوشتن قدغن گلايه کردن قدغن عطر خوش زن قدغن تو قدغن من قدغن
Dm C Gm
2*(براي روز تازه اجازه بي اجازه)
منبع آکورد:گیتارینه
این نامه دراماتیک و بسیار آموزنده از اعجوبه طنز سینما به دخترش ژرالدین است که در زندگی افراد بسیاری تاثیر گذاشته است.امیدوارم کسانی که این نامه را میخوانند بر روی محتوای آن کمی فکر کنند.
این مطلب رو یکی از استادان دانشگاه سر کلاس برای ما خواند که منو تحت تاثیر قرار داد.البته مطمئنا خیلی ها این نامه رو قبلا جایی شنیده اند،ولی باز هم خالی از لطف نیست.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
>>>از دیدن نظراتتون خوشحال میشم<<<
امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند. برادر و خواهر تو حتی مادرت. بزحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن که به اتاق انتظار پیش ازمرگ می ماند برسانم.
دخترم من از تو خیلی دورم اما یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود...اما تو آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار است.ژرالدین در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ترا فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین و نامه ای که برایت نوشته ام بخوان.
من پدرت هستم چارلی چاپلین .دلقک پیری بیش نیستم.امروز نوبت توست روی صحنه هنر نمایی کن .این هنر نمایی ها وقتی به اوج میرسد صدای کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد بآسمان هم برو اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی انها و فقیران دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه هنر نمایی می کنند و یا پاهایی که از بینوایی می لرزند. من نیز یکی از آنها بودم.من طعم گرسنگی را چشیده ام .درد بی خانمانی را کشیده ام.و از این بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را می شکند احساس کردم.
در دنیایی که تو زندگی می کنی تنها هنر پیشگی و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثرتمند را فراموش کن.اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل میرساند بپرس.حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت چکی بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.به نماینده خود در پاریس گفته ام فقط این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند.اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی.گاهگاه با اتوبوس یا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم روزی یکبار با خود بگو من هم یکی از آنان هستم تو یکی از آنان هستی دخترم نه بیشتر و شهرت بیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند.
وقتی بدانجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران یافتی همان لحظه سن را ترک کن و خود را به حومه شهر برسان من آنجا را خوب می شناسم.از سالها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است.در آنجا قاصد هایی مثل خودت را خواهی دیدوزیبا تر از تو و مغرور تر از تو .خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمی رقصند...
من زمانی دراز در سیرک بوده ام و همیشه و هر لحظه بخاطر بند بازان نگران بوده اما مردمان روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس جهان ترا فریب دهد.آنست که این الماس نا استوار خواهد بود و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی شاهزاده ایی ترا گول زد در آنروز تو بند بازی ناشی خواهی بودو بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور مبند.زیرا بزرگترین الماس دنیا آفتاب است که خوشبختانه این آفتاب بر گردن همه می درخشد...
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی دادی پاکدل باش و با او یکدل باش.هیچ کس دیگری در این جهان شایسته آن نیست که دختری ناخن پایش را هم به خاطر او عریان کند.برهنگی بیماری عصر ماست. اما تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری....
با من و اندیشه های من جنگ کن چون من از کودکان مطیع خوشم نمی آید.با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند.می خواهم یک امید به خود بدهم امشب شب نوئل است شب معجزه است و معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه را که من می خواهم بگویم در یافته باشی.
چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین دیر یا زود بجای این جامه های رقص لباس عزا باید بپوشی و بر سر مزار من بیایی حاضر به زحمت تو نیستم تنها گاهگاهی چهره ء خودت را در آیینه نگاه کن آنجا مرا نیزخواهی دید.خون من در رگهای توست و امیدوارم آن زمان که خون من در رگهایم می خشکد پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تو نیز تلاش کن رویت را می بوسم .
واي بر من
گر تو آن گم كرده ام باشي
كه بس دور است بين ما ...
كه اين سو
كه اين سو ،پيرمردي با سپيدي هاي مو
و هزاران بارمردن ، رنج بردن
با خمي در قامت از اين راه دشوار
كه اين سو دست ها خشكيده ، دل مرده
به ظاهر خنده اي بر لب
و گاهي حرفهاي پيچ در پيچ ، و هم هيچ...
و گهگاهي دو خط شعري
كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز...
واي بر من
گر تو آن گم كرده ام باشي
كه بس دور است بين ما
كه آن سو
كه آن سو ،نازنيني ،غنچه اي شاداب
و صدها آرزو بر دل
دلي گهواره ي عشقي
كه چندي بيش نيست شايد
و از بازيچه بودن سخت بيزار
واي بر من
گر تو آن گم كرده ام باشي
كه بس دور است بين ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن ، سخت دشوار است......
غمی بی بهانه دارم ...
آشنایی در دوردست ها
آغوشش را گم کرده ام...
سلام دوباره به جمع دوستان وبلاگی ...
با همه مشکلاتی که هست و وقتی که موجود نیست، ولی نوشتن وبلاگ رو از امروز شروع می کنم.
امیدوارم مطالب وبلاگ بتونن تاثیر مثبتی در زندگی شما بگذارن.
آرزوی قلبی من موفقیت شما دوستان در تمام صحنه های زندگی تان هست.
از دیدن نت های شما (حتی اگه انتقادی باشه) خوشحال می شم.

